خواهـــــــــــــــــــم که مگر زمرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغــــــــــــــــــوشم!
پیـــــــــــــــــــــمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشــــــــــــــــــــم
فریدون مشیری
چندین ماه پیش چراغ اتاقم رفت تو کما!! به هر کی گفتم بیاد عوضش کنه محلم نداد(بعد اگه معتاد شدم نمی گن که مقصر خودشونن که!)منم که قربون خدا بشم، "جون عزیز" افراطی!شب شد و من بی کس تنها شده رو هیچ دلداری!!!یاری نکرد!(زدم تو تیپ "سایه"!)خلاصه مامانم راضی شد و غرغر که توووو دیگه چه قدر جونتو دوست داری... چه قدربه دنیا چسبیدی و.....
منم گفتم" اول جوونی از این ریسکها کردنم محاله؛ اما شوما چی؟دیگه عمرتوکردی جونم، چیزی هم شد منو داری که واسه ت گریه کنم!!من کیو دارم آخه؟!!!!"
مامانم تا رفت بالای نوردبوم و چراغو عوض کرد هنوز تق و لق بسته بودش که دستمو گذاشتم رو کلید وشرورانه گفتم:مانی متاسفم!! بدرود.
مامانم تا دستمو دید عین جن زده ها یکی دو تا کرد و پرید تو بغلم و لامپ افتاد و شکست!!!!