سلام علیکم!![]()
![]()
![]()
از اینکه مدتها نبودم خودمم دلم برای خودم تنگ شد!چیه تعجب داره؟از این همه احترامی که برای غریبه ها گذاشتم دیگه دلم داره می میره میخوام یه خورده خودم رو هم تحویل بگیرم!!
خواستم یه چیز دیگه بنویسم صحبت تحویل گرفتن که شد یاد یه مگس افتادم!خب چیه؟چرا همه یه جوری میخونین؟اینجا دنیای دیوانگیه منه!
از مگس میگفتم.تا حالا به عروسی مگسها دعوت شدین؟!خدایی از پشه ها نازتر نیستن؟ یه روز...
همین پرپریروز داشتم خیره به جایی نیگاه میکردم که عین بوداییها! رفتم تو "زمان حال"... جلوی چشمم یه مگس بود و منم نزدیک دیوار. وای خدای من!شما تا حالا چنتا مگس با چشای خودتون (چشایی که هم مهربونن هم عالم) دیدین؟ بالهای شفاف و اون شیارها و خطوط ظریف مشکی یا چشمای مرکب قهوای و ....داشت چیزی می مکید .مث موریانه فیلم کارتونها از دهنش یه خرطوم!!!! در اومده بود! و اون تهش مث تلمبه مکش داشت. وااای که وقتی بالهاشو تمیز میکرد ...."از سرتا پا نازه /این قد و قواره!"
مگس کجا و انسان که خدا دوستر دارش کجا؟!حالا من نباید دلم برای خود سر گشته ناپیدام تنگ بشه؟