تبليغاتX
دیـ ـ ـــ ـ ــوون ه خـ ـ ــ ـ ــون ه - نوشته ای قلقلی از خودم برای شادی روح یک زوج خوشبخت( سعید و علیرضا)!!!

 

                مـ ـن و تــ ـکـ ـرار هـ ـمـ ـیــ ـشـ ـه             

 

امروز که بیدار شدم دیدم یکی گیسهاشو بافته رو پشت بوم خونمون!

خمیازه کشیدم.دست و رومو شستم. تو پنجره نیم کیلو خندیدم! دو وجب دویدم...سرحال سرحال اومدم.اما بازم دیر کرده بودم.

ساعت ده، خنده دار زنگ می زد...اونم خوابش برده بود.شب تیک تیک می زد ،من کی می خوابم؟منم رفتم تو بهر سیستم ،ببینم کی اعصاب اون آروم می گیره؟!

 

دوتامون باخته بودیم.اون به خروس من به خودم!

 

هیچی دیگه.حس همدردیم پادرمیونی کرد .چَک به صورتش نزدم! اما باهاش تا شب قهرم.

 

بازم سر بزنگاه مریم زنگ زد. صدام کدر بود .فهمید .سوال نکرد. منم خمیازه کشیدم.

 

داشتم سیب گاز میزدم که دیدمش.پشت پنجره بودم و اون توحسرت یه گاز کوچولو داشت بی رنگ می شد.

 چی می شد مگه؟ امروز اون موهامو شونه نمی کرد...گیسهای زردشو نمی بافت رو بوم خونمون؟! چی می شد قبل از اون من سیبمو می خوردم.می رفتم. تا تو خیابون هم  پیداش نمی شد؟ دندون شونه ش کاشکی شکسته بود!یا ساعت، خوابش نمی برد.......

 

دیگه واسه زود رسیدن باید استخاره کنم.

واسه دیـــر نرفتن به آسمون دخیل ببندم!

 

+   5 PM   سوگند   | 

 
> <

> < >
>