خودم را به تو هدیه می کنم!
سلام بر تو ای مرد.ای مرد آبی آبان و آسمان.روز میلادت مبارک.گفته بودم هدیه ای دارم اما نگفتم...
خودم را به تو هدیه می کنم
درآنروز
که تشییع می شوم روی دستهای خسته زمین و می شکنم پیاله دلبستگی های ابدیت.
در آنروز
که پیکرم نالان از من جدا می ماند.من می مانم و مرگ.من می مانم و وحشت تنهایی اول...
در آنروز
که خنده های شفاف یک مرد، مردی که در آبان تردد کرد برایم تسبیح می شود.
خودم را به تو هدیه می کنم که بوی ترش محبتِ مانده، تیله هایم را تاریک کرده.
خودم را به تو هدیه می کنم کنار مزاری که روزهاست حسرت لب واکردنش دارم.
خودم را به تو هدیه می کنم که خودت را برای تولد آینه ها هدیه کردی!
خودمو قاطی اونایی میبینم که واسه هدیه م به شما روبان فاتحه رو بستن!!