تبليغاتX
دیـ ـ ـــ ـ ــوون ه خـ ـ ــ ـ ــون ه - کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد
 

بعد از ان دیوانگی ها ای دریغ 

 باورم ناید که عاقل  گشته ام

گوئیا «او»مرده در من کاین چنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آیینه می پرسم ملول

چیستم دیگر به چشمت چیستم؟

لیک در آیینه می بینم که وااای

سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو ان رقاصه هندو به ناز

پای می کوبم ولی بر گور خویش

وه که با حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام با نور خویش

 

ره نمی جویم به سوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آنرا زبیم

در دل مردابها بنهفته ام

 

                      می روم... اما نمی پرسم زخویش

                ره کجا... ؟منزل کجا...؟مقصود چیست؟

        بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست؟

 

«او»چو در من مرد ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی  دیگر گرفت

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه...آری...این منم...اما چه سود

«او» که در من بود دیگر نیست نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار :

«او که در من بود آخر کیست کیست؟»

+   1 PM   سوگند  

 
> <

> < >
>